۱۴ شیوهای که نارسیسیستها میتوانند مشابه رهبران فرقهای باشند
نارسیسیستهایی که در گروههای دوستی، جمع آشنایان، روابط کاری و غیره با آنها مواجه میشویم ممکن است ویژگیهای رهبران فرقهای مخرب را داشته باشند. در این مقاله از دن نیوهارت، دکترای تخصصی، مشاور و نویسنده در حوزه ازدواج، خانواده و مدیریت افراد خودشیفته با ۱۴ ویژگی رفتاری چنین موجودات خطرناکی آشنا میشویم.
شیوههایی که برخی نارسیسیستها برای رسیدن به خواستههایشان در روابط شخصی به کار میبرند، میتواند شباهت چشمگیری با روشهای تحمیلی رهبران فرقههای مخرب داشته باشد.
اگر همسر، یکی از اعضای خانواده، دوست یا رئیس شما فردی نارسیسیست است، از خودتان بپرسید آیا یکی از این ۱۴ ویژگی مربوط به فرقههای مخرب، تطابقی با رابطهتان با آن فرد دارد یا خیر:
- رهبران فرقهها چهرهای فراتر از زندگی از خودشان میسازند.آنها مانند شخصی خودشان را نشان میدهند که دارای سرشت و گوهر نیکی است؛ او حکمت ویژهای دارد و در مواجهه با دیگران چالشناپذیر جلوه میکند، گویی کسی بالاتر از او وجود ندارد.
- حقوق اعضا فدای منافع گروه، رهبر یا آرمان کلی میشود.به اعضا گفته میشود آنچه فرقه از آنها میخواهد به نفع خودشان است، حتی اگر موجب آسیب زدن به خودشان شود.
- ذهنیت «ما علیه دیگران» حاکم است. بیگانگان خطرناک یا دشمن تلقی میشوند. این نگاه سبب میشود تمرکز اعضا از درون گروه به بیرون معطوف شود، تا احتمال تشخیص مشکلات داخلی کمتر شود. افزون بر این، دیدن دیگران به چشم دشمن، بهانهای برای توجیه اقدامات افراطی خواهد بود.
- رهبر یا آرمان به اصلیترین موضوع تبدیل میشود.اعضا زمان زیادی را صرف رهبر و گروه میکنند و زمان اندکی برای مراقبت از خود یا تأمل باقی میگذارند.
- احساسات بیارزش، کوچک یا دستکاری میشوند.شرم، گناه، اجبار و ترساندن ابزارهایی برای کنترل اعضا هستند. اعضا به مرور از غرایز و شهود خود فاصله میگیرند و به جای آن باید از رهبر یا آموزههای فرقه راهنمایی بگیرند. آنها با گذشت زمان، عادتها و ارزشهای پیشین را از دست میدهند.
- پرسشگری و مخالفت با نظر رهبر تحمل نمیشود.داشتن شک به رهبر یا فرقه، ناپسند یا گناه تلقی میشود. به اعضا القا میشود که تردید یا مخالفت، نشاندهنده نقصی در خودشان است.
- اهداف وسیله را توجیه میکنند. درستیِ رهبر و فرقه، رفتارهایی را توجیه میکند که با معیارهای اخلاقی و صداقت اکثر مردم ناسازگار است. در فضای تعصبآلود فرقه، «همه چیز مجاز است».
- نزدیکی به فرقه و رهبر پاداش دارد، فاصله گرفتن مجازات دارد. طرد موقت یکی از ابزارهای کنترل کسانی است که از قواعد تخطی میکنند. اعضا از طرد شدن میترسند چون این به معنای از دست دادن هویت و امتیازهای عضویت در گروه است.
- اعضای فرقه در چرخه بیپایان «شدن» گرفتار میشوند.فقط رهبر کامل به شمار میرود. بقیه باید تلاش کنند از او تقلید کنند. بیشتر فرقهها به گونهای عمل میکنند که اعضا هرگز به این «کمال» نمیرسند، پس همیشه وابسته میمانند.
- دروغها آنقدر تکرار میشوند تا درست به نظر برسند.رهبر فرقه هرگز اشتباه نمیکند و نیازی به عذرخواهی ندارد.
- رهبران فرقه از اعضا برای منفعت خود بهرهکشی میکنند.اعضا تشویق یا مجبور میشوند زمان، پول و چیزهای دیگری را برای رفع نیازهای رهبر صرف کنند.
- ارتباطات فریبکارانه یا تحمیلی است.واقعیتها همیشه چیزی نیستند که به نظر میرسند. این موجب ابهام و سردرگمی میشود و اعضا را آسیبپذیر میکند. آنها برای یافتن آرامش به هاله یقین رهبر پناه میبرند.
- یکسانسازی تشویق میشود.شکل خاصی از ظاهر، رفتار، واژگان و اصطلاحات فرقهای، به هنجار اعضا تبدیل میشود. بهتدریج اعضا خود را نه به عنوان فرد، بلکه بخشی از یک کل تعریف میکنند.
- انجام خواستههای رهبر راه رسیدن به روشنی یا خوشبختی معرفی میشود. به مرور زمان، اعضا عادتها و معیارهای پیشین خود را کنار میگذارند. آنها در حبابی زندگی میکنند که اطلاعات مخالف با آموزههای فرقه در آن فیلتر میشود.
اگر در رابطهتان با یک فرد نارسیسیست شباهتهایی با این شیوهها میبینید، به یاد داشته باشید:
- فرقهها و نارسیسیستها از شیوههای نیرومند دستکاری استفاده میکنند، اما کاری جادویی نمیکنند. شناخت روشهای آنها میتواند به شما کمک کند فریب نخورید.
- اگر کسی نارسیسیست است، در به اشتراک گذاشتن اطلاعات شخصی با او احتیاط کنید، زیرا ممکن است بعدها علیه شما به کار رود.
- در هر رابطه بالغ، شما حق دارید در برابر کنترل یا دستکاری بایستید، از آن پیشگیری کنید یا خودتان را از آن جدا کنید. نیازی به ارائه دلیل و اجازه دیگران ندارید.
- در هر رابطه بالغ، شما حق دارید پرسش کنید، تصمیم خودتان را بگیرید و به ارزشها و اهداف خودتان وفادار بمانید.
- هیچکسی حق ندارد بگوید چه فکری بکنید یا چگونه احساس کنید.



















۱. نقد منطقی: خلط سطح کلان (سیستم) با سطح خرد (فردی)
بزرگترین ایراد روششناختی این مقاله این است که پویاییهای یک «گروه و سیستم پیچیده» (فرقه) را عیناً به «روابط بینفردی» (دوستی یا زناشویی) تعمیم میدهد.
تحلیل شکاف: ویژگیهایی مثل شماره ۳ (ذهنیت ما علیه دیگران)، شماره ۲ (فدا کردن حقوق برای گروه) و شماره ۱۳ (یکسانسازی ظاهر و رفتار اعضا) در یک رابطه دو نفره (مثلاً با یک همسر خودشیفته) به سختی قابل پیادهسازی یا معناسنجی هستند. فرقه برای بقا به «فشار همتایان» (Peer Pressure) و «هویت جمعی» نیاز دارد، در حالی که در یک رابطه دو نفره، ابزار کنترل معمولاً انزوای فرد از شبکههای حمایتی است، نه یکسانسازی او با یک گروه. نویسنده به زور تلاش کرده یک مدل گروهی را روی یک اختلال فردی پیاده کند.
۲. نگاه سازمانی: مرز باریک چشمانداز و کنترل فرقهای
اگر از زاویه مشاوره مدیریت به این ۱۴ بند نگاه کنیم، بسیاری از آنها در سازمانهای مدرن، استارتاپهای موفق یا شرکتهای فروش شبکهای با عناوینی زیبا توجیه میشوند. یک مدیر باهوش از بیرون ممکن است بپرسد: آیا استیو جابز یا ایلان ماسک برخی از این ۱۴ ویژگی را نداشتند؟
بیایید چند مورد را بازتفسیر کنیم:
مورد ۲ (فداکاری برای آرمان): در ادبیات استارتاپی به این “تعهد سازمانی” یا “فرهنگ Hustle” میگویند.
مورد ۴ (تخصیص زمان زیاد): کار کردن ۱۲ ساعت در روز برای رسیدن به تارگتهای شرکت.
مورد ۹ (چرخه بیپایان شدن/کمالگرایی): در مدیریت به آن “بهبود مستمر” (Continuous Improvement) میگویند، جایی که تارگتها همیشه بالاتر میروند.
نقد: مقاله هیچ ابزاری به مخاطب نمیدهد تا بتواند بین یک «فرهنگ سازمانی قوی و متعهدانه» و یک «محیط کاری فرقهگونه و سمی» تمایز قائل شود.
۳. نادیده گرفتن سایر اضلاع تاریک شخصیت
مقاله همه چیز را به «نارسیسیسم» (خودشیفتگی) تقلیل داده است. در حالی که ویژگی شماره ۷ (هدف وسیله را توجیه میکند) و شماره ۱۲ (ارتباطات فریبکارانه)، در روانشناسی مستقیماً به «ماکیاولیسم» (Machiavellianism) و ویژگی شماره ۵ (دستکاری احساسات با بیرحمی) به «سایکوپتی» (Psychopathy) اشاره دارد. برچسب زدن همه اینها به عنوان صرفاً «نارسیسیسم» از نظر بالینی دقیق نیست.
بسیار ممنون از پاسخ شما.
در خصوص ایراداتی که در بخش نقد منطقی ذکر کردهاید، به طور مشخص مقاله هیچ قصدی نداشته و جایی نیز چنین نتیجه نگرفته است که «پویایی»های یک گروه و سیستم پیچیده را به روابط فردی «تعمیم» یا حتی به آنها «تقلیل» دهد. (تأکید از من)
در خصوص تحلیل شکاف: در موردی مانند شماره ۲ (فدا کردن حقوق برای گروه)، چرا باید به سختی قابل تشخیص باشد؟ البته این مقاله چنانچه شما نیز به درستی تشخیص دادهاید ابزارهای چندانی برای تشخیص ارائه نمیکند و از این نقص رنج میبرد، اما آیا «حقوق فردی» (نه سلایق و ترجیحات) چیز مبهمی هستند که فدا کردنشان برای منافع گروه مبهم باشد؟ زیرا حقوق فردی اساساً نباید چیز مبهم و یا نامحدودی باشد، مگر اینکه فرد خودش با اصل موضوع حق و یا مصادیقش غریبه باشد. به گمانم بتوانیم این ادعا را بپذیریم که برخی از حقوق جنبه قانونی دارند – که تکلیفشان روشن است – و برخی حقوق نیز جنبه بین فردی، یا جنبههای ارزشی و روانی دارند، و اگر موافق باشیم که جوهر حق ریشه در رضایت متقابل دارد، تشخیص اینکه حقوق فرد در معرض خطر قرار گرفتهاند با رضایت ناظر بر تأمین امر مورد توافق ضمنی یا صریح، رابطه مستقیم خواهد داشت، بنابراین تشخیص به خطر افتادن این حقوق نیز مبهم یا دشوار نیست. یا در مورد شماره ۳، چیزی مانند «ذهنیت ما علیه دیگران» آیا به سادگی با تعدد و تکرار در بیان ادعاهایی از جانب شخصیتهای محوری گروه نظیر «فلانی از ما نیست/ بهمانی شبیه ما نیست» و فراهم نکردن توضیح شفاف، قابل تشخیص نیست؟ به گمانم این موضوع واضح است که هویت هر گروهی با گروه دیگر متمایز است، اساساً هویت با تمایز معنی میشود، اما مسئله این است که تمایزهای گروهی که هویت گروه را تشکیل میدهند به ابزارهایی برای اعمال رفتارهای به لحاظ روانی مخرب روی اعضا تبدیل نشوند یا چنین کارکردی نداشته باشند. همچنین اصلا مشخص نیست این ادعا که «نویسنده به زور تلاش کرده یک مدل گروهی را روی یک اختلال فردی پیاده کند» دقیقاً چه معنایی دارد؟ یا… کدام زحمت و زور نویسنده؟! موضوع اصلی مقاله تشخیص ویژگیهای نارسیسیستی در رهبران فرقهای است، نه «تعمیم» یک مدل گروهی روی یک اختلال فردی! شاید شما اینجا دچار تحمیل نظریه شده باشید.
در پایان، به درستی اشاره کردید که این مقاله ابزاری برای تمایز بین «فرهنگ سازمانی قوی و متعهدانه» و «یک محیط کاری فرقهگونه و سمی» ارائه نمیکند. اما باید توجه داشت که رسیدگی به این مسئله اصلاً موضوع اصلی مقاله نیست. بله میتوانست به این موضوع هم بپردازد. و به گمانم همین موضوع، سوژه بررسی یک مقاله جداگانه است.