درباره قدرت حماقت – بخش دوم

چرا جهان چنین است؟ – بحثی درباره قوانین کارلو چیپولا

 ‌

♦پس از چندین دهه، نظریه‌های مطرح‌شده درباره قدرت حماقت همچنان به طرز شگفت‌انگیزی معتبر هستند. در این بخش، به بررسی ابعادی از این پدیده، تأثیرات فاجعه‌بار آن بر جامعه و نقش آن در تصمیم‌گیری‌های حیاتی می‌پردازیم. آیا می‌توان از این نیروی مخرب پیشگیری کرد؟

 ‌ 

نویسنده: جیانکارلو لیوراگی

مترجم: شهاب غدیری

نوشته شده در سپتامبر ۱۹۹۷ (بخشی از نوشته در مه ۲۰۰۴ روزآمد شده است)

 ‌ ‌

تعداد کلمات: ۲۵۰۰

میانگین زمان خواندن: ۱۲ دقیقه

‌ ‌

۱. مقدمه

پس از پانزده ماه، مقاله کوچک من درباره حماقت همچنان در اینترنت زنده به نظر می‌رسد. همچنان از گوشه و کنار جهان ایمیل‌هایی دریافت می‌کنم و این مطلب در مکان‌های مختلفی منعکس، پیوند داده یا نقل شده است. گفتگوهای ایجاد شده سبب شد با برخی افراد بسیار جالب و وب‌سایت‌های برجسته‌ای آشنا شوم که نمی‌شناختم.(۱)

توضیحات ۱

این موضوع مربوط به سال ۱۹۹۷ بود. اکنون، نه سال بعد، پس از نگاهی دوباره به آن، می‌بینم که هنوز بحث‌های قابل توجهی درباره این موضوع در جریان است و حقایق جدید زیادی وجود دارد که قدرت حماقت را تأیید می‌کنند.

سؤالات و نظرات افراد مختلف باعث شد کمی بیشتر درباره این موضوع جذاب (و ترسناک) فکر کنم. این نتیجه «متواضعانه» آن تأملات است.

۲. آیا تعریف چیپولا «درست» است؟

این پرسش می‌تواند درباره معیاری باشد که بر اساس مقاله کارلو چیپولا بنا شده است، معیاری که در مطالعه قدرت حماقت برای من بسیار مفید بود – یا می‌تواند برای هر نظریه یا تعریف دیگری در هر موضوعی اعمال شود.

در مراحل اولیه یادگیری‌ام، از شانس داشتن معلمانی بهره بردم که اصول اندکی را آموزش دادند که حتی پس از گذشت سال‌ها همچنان در ذهنم راسخ باقی مانده‌اند.

یکی از آن اصول فلسفی این است که چیزی به نام حقیقت «مطلق» وجود ندارد. یک نظریه «درست» صرفاً مناسب‌ترین نظریه در شرایط موجود است: نظریه‌ای که بهترین توضیح و تفسیر را برای آنچه مطالعه می‌کنیم، ارائه می‌دهد.

نمی‌دانم بهترین تعریف «مطلق» از حماقت چیست – یا اصلاً تعریف معناداری وجود دارد یاخیر. هیچ تعریف واقعاً تأثیرگذاری از هوش را هم نمی‌دانم.

رویکرد مبتنی بر تأثیر در تعریف حماقت (یا هوش)، این جذابیت و فایده را دارد که نه بر مفهومی انتزاعی ، بلکه بر اساس نتایج استوار است: یک شخص یا رفتارش، بسته به شرایطی که رخ می‌دهد، احمقانه یا هوشمندانه توصیف می‌شود. این رویکرد دو مزیت دارد:

نخست اینکه رویکرد یک فرد (و رفتار او) را بر اساس واقعیت‌ها – یا دست کم درک و تعریف ما از واقعیت‌ها – احمق یا هوشمند (یا شاید «بدشانس» یا «راهزن») تعریف می‌کند. دوم و حتی مهم‌تر، این رویکرد ما را به تمرکز بر عامل حیاتی هدایت می‌کند: نه به خود حماقت، بلکه به آسیبی که ایجاد می‌کند.

رفتارهای بی‌شماری وجود دارند که «احمقانه» به نظر می‌رسند یا هستند، اما ضرری ندارند. این رفتارها در مختصات «دکارتی» نزدیک به نقطه خنثی قرار می‌گیرند – و جایگاهشان واقعاً همان‌جاست.

برای نمونه، اگر با دوستانتان شوخی‌های احمقانه‌ای کنید و حسابی بخندید، ممکن است از دید دیگران «احمقانه» به نظر برسد، اما اگر ارزیابی بر اساس نتایج باشد، چنین رفتاری احتمالاً «هوشمندانه» طبقه‌بندی می‌شود – که همین‌طور هم هست، تا زمانی که لذت افراد شرکت‌کننده بیشتر از آزردگی یا بی‌حوصلگی اطرافیان باشد. معمولاً هوش (مزیت عملی) چنین رفتاری به لحظه‌ای از خوش‌طبعی محدود می‌شود؛ اما گاهی می‌تواند به نتایج مهم‌تری بینجامد، مثلاً از طریق برانگیختن همکاری و ایده‌هایی که در یک محیط خسته‌کننده امکان ایجاد شدن نداشتند.

امر «احمقانه» می‌تواند به طرز شگفت‌آوری هوشمندانه باشد، در حالی که «جدی» می‌تواند به‌شدت احمقانه باشد… به‌ویژه که تفکر نوآورانه اغلب از سوی کسانی که آن را نمی‌فهمند، «احمقانه» دیده می‌شود.

این موضوع به مسئله مهمی می‌انجامد: اهمیت تفکر غیرخطی (همچنین احساسات و شوخ‌طبعی) در همه فرایندهای ذهنی، به‌ویژه در نوآوری. بحث معنادار درباره این موضوع، به فضایی بیش از این مقاله نیاز دارد. تنها می‌توانم بگویم که تمایز بین ذهن «راست» و «چپ» شاید در آزمایش‌های بالینی جالب باشد، اما به نظرم باید در مشاهده کلی رفتار بشر از آن اجتناب کرد، زیرا ساختار تفکر به این سادگی نیست – در هر حال، فرایندهای مختلف ادراک و تفکر همیشه با هم کار می‌کنند و بهتر است به‌عنوان یک کل درک شوند تا مجموعه‌ای از عملکردهای جداگانه.

۳. سه نتیجه‌گیری فرعی

هنگام کار روی پیش‌نویس اولیه «قدرت حماقت»، چیزی به ذهنم رسید که آن را «نتیجه‌گیری فرعی اول لیورانی» نامیدم. سپس متوجه شدم نمی‌توانم آن را «اول» بنامم، چون فقط یکی بود. اما احساس اولیه‌ام درست بود… از آن زمان تاکنون دریافتم که حداقل سه نتیجه‌گیری فرعی وجود دارد. این نتایج عبارتند از:

۱-۳. نتیجه فرعی اول:

در هر یک از ما عاملی از حماقت وجود دارد که همیشه بیشتر از تصور ماست. (نک به قدرت حماقت – بخش اول)

۲-۳. نتیجه فرعی دوم:

وقتی حماقت یک فرد با حماقت دیگران ترکیب می‌شود، تأثیر آن نه با جمع و ضرب عوامل حماقت فردی، بلکه به‌صورت هندسی رشد می‌کند.

به نظر می‌رسد این مفهوم که «مجموعه یک شبکه با مجذور تعداد اعضا افزایش می‌یابد» پذیرش عمومی دارد، و ظاهراً همین معیار در ترکیب عوامل حماقت افراد نیز صادق است. این موضوع می‌تواند توضیح دهد که چرا جمع‌ها به‌عنوان یک کل، بسیار احمق‌تر از یک فرد در جمع هستند.

۳-۳. نتیجه فرعی سوم:

ترکیب هوش افراد مختلف سخت‌تر از ترکیب حماقت آن‌هاست.

دلیلش فقط این نیست که قدرت حماقت معمولاً دست‌کم گرفته می‌شود – و پیامدهایش اغلب غیرقابل پیش‌بینی هستند. علل متعدد و پیچیده‌ای برای این مشکل وجود دارد.

حماقت بی‌فکر است – نیازی به اندیشیدن، سازمان‌دهی یا برنامه‌ریزی برای ایجاد اثرات ترکیبی ندارد. انتقال و ترکیب هوش فرایند بسیار پیچیده‌تری است.

احمق‌ها می‌توانند فوراً به گروه یا توده‌ای فوق‌العاده احمق تبدیل شوند، در حالی که افراد باهوش فقط زمانی به‌عنوان یک گروه مؤثر هستند که یکدیگر را به‌خوبی بشناسند و در کار گروهی با هم تجربه داشته باشند. ایجاد گروه‌های هماهنگ از افراد باهوش که هوش خود را به اشتراک بگذارند می‌تواند نیروهای ضدحماقت قدرتمندی ایجاد کند، اما (برخلاف تجمیع حماقت) آن‌ها به برنامه‌ریزی سازمان‌یافته و پشتکار نیاز دارند و می‌توانند بخش بزرگی از اثربخشی خود را با نفوذ افراد احمق یا فوران‌های ناگهانی حماقت در افراد معمولاً باهوش از دست بدهند.

در برخی شرایط، چنین خطراتی می‌توانند تا حدی (نه کاملاً) با آگاهی از مشکل بالقوه پیش از وقوع مشکل و با داشتن «هوش پشتیبان» در گروه (و در تجهیزات مورد استفاده) کمتر شوند. این هوش می‌تواند شکاف‌ها را پر کند و پیش از اینکه آسیب خیلی جدی شود، اشتباهات را اصلاح کند. هر کاپیتان ماهری که قایق بادبانی را هدایت می‌کند منظورم را درک می‌کند؛ همین‌طور هر کسی که تجربه فعالیت در محیطی را دارد که فرآیند علت و معلول در آن مستقیم و ملموس است.

جوامع با ضریب هوشی بالا، احتمالاً ظرفیت بیشتری برای بقا در بلندمدت دارند، اما برای مؤثر بودن این موضوع، باید از تأثیر بالقوه ویرانگر حماقت مشترک در کوتاه‌مدت اجتناب کنیم؛ حماقتی که متأسفانه می‌تواند قبل از خود-ویرانگری، به تعداد زیادی از افراد غیر‌احمق آسیب جدی وارد کند.

یکی دیگر از مؤلفه‌های خطرناک معادله این است که ساختار قدرت تمایل به گماردن افرادی در رأس هرم دارد که نه به رفاه عمومی، بلکه بیشتر به منافع شخصی خود (و منافع گروه‌های محدود) اهمیت می‌دهند. این افراد به نوبه خود تمایل دارند حماقت را ترجیح دهند، از آن محافظت کنند و تا حد امکان هوش واقعی را از مسیر خود دور نگه دارند. به نظرم این موضوع خودش مسئله مهمی است. شاید روزی تلاش کنم درباره آن نظر بدهم…(۲)

توضیحات ۲

[و همین کار را شش سال پس از نوشتن این مقاله، در مقاله «حماقت قدرت» (بخش سوم «درباره قدرت حماقت») انجام دادم.]

۴. حماقت و زیست‌شناسی

در محیط زیستی اولیه، «مشکل حماقت» وجود ندارد. این فرآیند بر اساس تولید تعداد بسیار زیادی از جهش‌های «ناکارآمد» بنا شده است. تنها تعداد بسیار کمی (آن‌هایی که «اصلح» هستند) زنده می‌مانند و موضوع همین‌جا خاتمه می‌یابد. از این منظر، چیزی که فاجعه می‌نامیم، صرفاً تغییری دیگر در روند «طبیعی» وقایع است. آتش‌سوزی‌های ویرانگر که از دیدگاه گیاه‌شناسان مرحله‌ای ضروری و حتی مطلوب در تکامل جنگل محسوب می‌شوند. میلیون‌ها موجود زنده که در این فرآیند می‌میرند، شاید مخالف باشند، اما نظرشان اهمیتی ندارد.

در این دیدگاه، راه‌حل‌ها ساده و بسیار مؤثر هستند. اگر تعداد انسان‌ها بیش از حد باشد، تنها چیزی که نیاز داریم یک بیماری همه‌گیر دیگر یا هر ابزار کشتار جمعی است که با محیط کلی تداخل زیادی نداشته باشد تا ۹۰ درصد جمعیت را از بین ببرد. ۱۰ درصد باقی‌مانده، به محض اینکه از شوک اولیه خارج شوند، احتمالاً محیط به‌دست‌آمده را بسیار مطلوب خواهند یافت. آن‌ها همچنین احتمالاً از نظر ژنتیکی مشابه خواهند بود و ویژگی‌های خاصی در ظاهر و نگرش را به اشتراک خواهند گذاشت. اگر همه آن‌ها موی سبز، چشمان صورتی داشتند و عاشق هوای بارانی بودند، به‌زودی مردم (منقرض‌شده) با رنگ مو یا چشم متفاوت و افرادی که هوای آفتابی را دوست داشتند، عجیب و «پست» می‌دیدند؛ کتاب‌های تاریخی ضد‌رطوبت آن‌ها با ما همان‌طور برخورد می‌کردند که ما با نئاندرتال‌ها برخورد می‌کنیم.

تخریب یا سترون‌سازی سیاره ما، چه با قدرت‌های هسته‌ای (یا شیمیایی) ساخته بشر و چه با برخورد یک صخره سرگردان، در چشم‌اندازی کیهانی جزئیات بی‌اهمیتی محسوب می‌شود. اگر این اتفاق پیش از توسعه سفر فضایی و استعمار سیارات رخ دهد، انقراض گونه ما (به همراه سایر زیست‌کره زمینی) حتی در کهکشان ما نیز هیاهوی چندانی ایجاد نمی‌کند.

اما در محیط زیست خاصی که گونه‌های نظیر ما آن را کنترل می‌کنند، سیستم بر این فرض استوار است که محیط می‌تواند و باید کنترل شود؛ و هر فرد از گونه ما (و سایر گونه‌هایی که «حفاظت» می‌کنیم) باید بتواند بیشتر و لذت‌بخش‌تر از محیط بدون کنترل زندگی کند. این امر به نوع خاصی از «هوش» سازمان‌یافته نیاز دارد. بنابراین، حماقت در این مرحله و در نوعی از رشد زیستی، بسیار خطرناک است.

از آنجا که ما انسان هستیم، این همان چیزی است که باید نگرانش باشیم.

۵. حماقت و «هزاره»

در این دنیا، چیزهای بسیار کمی وجود دارند که بتوان آن‌ها را به دقت پایان سده بیستم پیش‌بینی کرد. این اتفاق دقیقاً در ساعت ۰:۰:۰ در روز اول ژانویه سال ۲۰۰۱ رخ خواهد داد؛ و ما تعاریف مشترک کافی داریم که بتوانیم ساعت‌ها و زمان‌سنج‌های خود را در هر منطقه زمانی با دقت کافی تنظیم کنیم تا اینکه یک بطری باز کنیم یا از یک زمان‌سنج پیچیده استفاده کنیم.

اما تعداد شگفت‌انگیزی از مردم فکر می‌کنند که هزاره در نیمه‌شب ۳۱ دسامبر ۱۹۹۹ پایان خواهد یافت. در حالی که البته ما وارد «سال دوهزار» خواهیم شد، اما همچنان برای یک سال دیگر در سده بیستم خواهیم بود. من افراد بسیار باهوش و تحصیل‌کرده‌ای را می‌شناسم که مدتی طول می‌کشد تا خود را با این موضوع وفق دهند. آن‌ها سرشان را می‌خارانند و در نهایت، فقط نیمه‌متقاعد، چیزی مانند «اوه، شاید حق با تو باشد؛ فکر می‌کنم هیچ وقت سال صفر وجود نداشت» را زیر لب زمزمه می‌کنند.

آیا این احمقانه است؟

شاید نه، یا خیلی احمقانه نباشد، چون احتمالاً آسیب بزرگی ایجاد نمی‌کند، می‌تواند ما را تشویق کند ریاضی‌مان را مرور کنیم و شاید باعث شود دوبار جشن بگیریم. اگر این موضوع باعث تصادف‌های زیادی نشود، می‌تواند به معنای دو برابر شدن لذت مردم، دو برابر شدن درآمد تجارت و غیره شود، و در آخر داستان، شاید ماجرایی کاملاً بی‌ضرر باشد.

اما… مشکلی وجود دارد که شاید ما را در پایان سال ۱۹۹۹ به شدت تحت تأثیر قرار دهد، و آن نحوه تنظیم ساعت‌ها در سیستم‌های کامپیوتری است.

نظرات احمقانه زیادی درباره این موضوع شنیده‌ام. مانند «هاها، Mac من به سال ۲۰۰۰ تنظیم می‌شود و کامپیوتر  تو نمی‌شود» – یا «این همه سروصدا برای چیست؟ ساعت کامپیوتر من عدد ۲۰۰۰ را مدیریت خواهد کرد.»

به نظر تقریباً ناممکن است که مردم را وادار کنیم فراتر از کامپیوتر شخصی خود به پیامدهای گسترده‌تر فکر کنند. نمی‌خواهم وارد جزئیات فنی شوم – این حوزه تخصص من نیست و آن را به کارشناسان می‌سپارم. بحث‌های زیادی درباره «افسانه‌ها و واقعیت‌ها» وجود دارد و نظرات متفاوتی در این زمینه مطرح است. این بحث‌ها می‌تواند تا ابد ادامه پیدا کند؛ اما زمان در حال سپری شدن است.

به هر حال، به نظر می‌رسد که نرم‌افزارهای قدیمی زیادی در سیستم‌های بزرگ یا دستگاه‌های کوچک و حیاتی وجود دارند که می‌توانند برای بسیاری از افرادی که هیچ ارتباطی با کامپیوتر ندارند، مشکل جدی ایجاد کنند. یکی از دوستان من، که کارشناس بسیار باهوش و توانمندی در حوزه پردازش داده‌ها است، می‌گوید:

«دستگاه قهوه‌ساز، ساعت زنگ‌دار و دستگاه ضبط ویدیوی شما احتمالاً مشکلی با تاریخ پیدا نمی‌کنند؛ کامپیوتر شخصی شما نیز احتمالاً با کمی تنظیمات جزئی، تغییر قرن را پشت سر می‌گذارد؛ اما، با وجود انکار شرکت OTIS، در برخی نقاط جهان بهتر است که اول ژانویه ۲۰۰۰ قبل از سوار شدن به آسانسور مراقب باشید.»

فکر نمی‌کنم در حال نزدیک شدن به روز رستاخیز باشیم. گمان می‌کنم طی یکی دو سال آینده راه‌حل‌هایی پیدا خواهند شد. اما تصور کنید فقط یک بخش کوچک از یک سیستم یا تجهیزات خاصی، درست و به‌موقع اصلاح و آزمایش نشده باشد؛ و تصور کنید آن بخش در کنترل ترافیک هوایی، یک بیمارستان یا دستگاه هدف‌گیری یک سلاح باشد… آیا واقعاً می‌توانیم به همه افرادی که در هر گوشه‌ای از این سیاره مسئولیت دارند اعتماد کنیم که کارشان را درست انجام دهند؟

کوچکی یا بزرگی مشکل، هر چه که باشد… حماقت در پیش‌بینی‌پذیری آن نهفته است. گاه‌شمار میلادی ۴۱۵ سال پیش تنظیم شد؛ مدت‌ها پیش از آنکه هر یک از دستگاه‌های مدرن (الکترونیکی یا غیره) طراحی شوند. چگونه ممکن است کسی، هرچند مدت‌ها پیش، کامپیوتر، نرم‌افزار یا چیزی طراحی کند که حاوی برنامه زمان‌بندی است، بدون اینکه در نظر بگیرد، در صورت عدم مدیریت ارقام بالاتر از ۹۹ قطعاً مشکلی پیش خواهد آمد؟ دو سال تا آن لحظه باقی مانده است و هنوز درگیر حل این آشفتگی هستند.(۳)

توضیحات ۳

در سال ۱۹۹۹، مشکل هزاره، پس از سال‌ها نادیده گرفته شدن، به جنون «دقیقه آخر» تبدیل شد که آثار بالقوه‌اش به شدت اغراق‌آمیز ارزیابی شده بود. با ورود به سده بیست‌ویکم، این مشکل به فراموشی سپرده شد. اما مشکلات فراوان دیگری وجود دارند که با ناشی‌گری وارد نرم‌افزارهای پیچیده و دست‌وپاگیر می‌شوند و انواع مسائل ناخوشایند را ایجاد می‌کنند. ۲۰۰۴» .

می‌توانیم الکترونیک را فراموش کنیم و درباره موضوعات دیگری صحبت کنیم. مثلاً بازنشستگی. در کشور من، طرح‌های بازنشستگی تحت کنترل دولت، و اجباری هستند. چند دهه پیش کاملاً واضح بود که جمعیت مسن‌تر خواهد شد و مشکلی جدی پیش خواهد آمد. هیچ‌کس کاری برایش نکرد. برعکس، کارهایی انجام دادند که اوضاع را بدتر کرد: بازنشستگی زودهنگام، امتیازات ویژه برای افرادی که نه شایستگی داشتند و نه نیازی به آن داشتند و غیره – آن هم در مقیاسی بسیار گسترده. و اکنون همچنان به بحث درباره چگونگی حل این مشکل ادامه می‌دهند.

و محیط‌زیست، انفجار جمعیت، استفاده از انرژی فسیلی… سختی‌ها و انعطاف‌ناپذیری سلسله‌مراتب سازمان‌های خصوصی و عمومی (از جمله مدارس) در دنیایی که روزبه‌روز پیچیده‌تر و متلاطم‌تر می‌شود… جامعه اطلاعاتی، دنیای شبکه‌ای که می‌تواند ابزار قدرتمندی برای افراد محروم باشد، اما با نرم‌افزارهای ناکارآمد در جهت مخالف پیش می‌رود…

کورها، کورها را هدایت می‌کنند، و حماقت دنیا را اداره می‌کند. برای کسی که از فضا به ما می‌نگرد، این منظره می‌تواند بسیار خنده‌دار باشد. اما باعث خنده من نمی‌شود.

مطالب بیشتر درباره موضوع حماقت انسانی:

درباره قدرت حماقت (بخش ا) – نیرویی پنهان، اما به‌شدت تأثیرگذار

درباره قدرت حماقت (بخش ۳) – حماقت قدرت: آیا قدرت انسان‌ها را احمق می‌کند؟

درباره قدرت حماقت (بخش ۴) – سه دوست حماقت: جهل، ترس و عادت

چرا انسان‌ها احمق می‌شوند؟ – تحلیل رابرت گرین درباره حماقت بشر

مردم چگونه احمق می‌شوند؟ – دیتریش بنهوفر